ساختن باور

قدرت ساختن باور

 داستانی از ساختن باور

من از شش سالگی شروع به بازی در تئاتر کردم و در دوازده سالگی نقش هاملت را ایفا کردم. ولی تا پانزده سالگی به دنبال این نبودم که ببینم روانشناسی چیست. در این سن بود که در یک بنگاه تازه کار در زمینه ی تولید نمایش، نقش «په په» را بازی کردم؛ یکی از افراد گروه تبهکاری پورتو ریکان، سناریوی فیلم بر اساس کتابی تحت عنوان داستان جبهه ی غرب نوشته شده بود.

تئاتر همراه با چند قطعه موسیقی زیبا بر روی نمایش که حرکات موزون همراه با ژیمناستیک» نامیده میشود، آغاز شد و این اولین شانسی بود که ما گروه پورتو ریکانها تا حدودی ژست این گروه تبهکار را به خود بگیریم.

طراحی لباس شبیه به لباس های گروه موسیقی پر سر و صدای امریکای لاتین بود؛ همراه با فریادها و الفاظی شبیه به آن دسته از بچه های سفیدپوست شهری کوچک که تصور می کردند عضو گروه تبهکار پورتو ریکان هستند. این قسمت مورد علاقه ی من در نمایش بود.

این شب بخصوص را هیح وقت فراموش نمی کنم. ما آنقدر بازی کردیم که عرق از تمام بدنمان می چکید، نور قوی و گرم بود، به طوری که به نظر می رسید تئاتر آتش گرفته است. ما با حس کامل نمایش را اجرا کردیم.

تا این که اتفاقی متفاوت افتاد. یکی از اعضای گروه نمایشی دیگر در حالی که به من نگاه می کرد، به صورت تمسخرآمیزی ادای ما را درآورد. این موضوع باعث شد به جای خوشحال بودن ، به شدت عصبانی شوم . هیچ مقابله ای نکردم  هیچ  حرکتی نکردم فقط عصبانی بودم. نمیدانم آیا تا به حال در اجرای روی صحنه، بابت قیافه ، جنسیت و نژادتان مورد تمسخر قرار گرفته اید یا خیر؟

من به قدری عصبانی شده بودم  که میخواستم او را بکشم. خوشبختانه، بخشی از هوشیاری من کل صحنه را بازنگری می کرد و استدلال های مفیدی ارائه می کرد. یکی این که من عضو گروه تبهکار پورتو ریکان نبودم. دوم آن که فردی که ما را مسخره کرده بود یکی از  دوستان خوب خارج از صحنه بود. سوم این که ما در خیابان های نیویورک که مملو از تبهکار است، با هم روبه رو نشده بودیم بلکه در تئاتر کوچک یکی از شهرهای حومه ی ماساچوست در حال اجرای نمایش برای صد نفر بودیم.

زمانی احساس عصبانیت می کردم که خودم را به راستی آن شخص تبهکار میدیدم که به او بی احترامی می شد. آن شب متوجه شدم اگر چیزی را «باور کنید» (به طور مثال من عضو گروه تبهکار هستم) برای شما به صورت واقعیت درمیآید و سعی می کنید با او همان طور که تصور می کنید وجود دارد، رفتار کنید گویی حقیقت محض است. به همین دلیل خودم را هیچ گاه بابت اجرای نقش پورتو ریکان سرزنش نکردم. (اجازه دهید بیشتر توضیح بدهم، اگر شخصی شما را ماهی کودن خطاب کند، شما آن را به خودتان نمی گیرید.چون ماهی کودن نیستید.)

این مطلب رو هم از دست ندید:
  یک مدیرخیلی خوب این ۱۰ مورد را انجام می دهد.

ساختن باور

علم وھنر ساختن باور

اکنون چه باوری دارید؟ چند دقیقه وقت صرف کنید و پاسخی برایاین سؤال پیدا کنید. بدون این که آن را بر روی کاغذ بنویسید و یا بیان کنید، میتوانید در ذهن خود به این سؤال پاسخ بدهید. ولی به شدت توصیه می کنم جواب هایتان را در فضای خالی که برای هر عبارت قرار داده ایم، بنویسید. این توصیه به این دلیل است که وقتی کتاب را خواندید و مدت زمانی را با حرفهای من سپری کردید، به طور اساسی پاسخ هایتان عوض خواهد شد و ممکن است به خاطر نیاورید که اکنون چه پاسخ هایی دادهاید.

  • زندگی ………………………………… است
  • من ………………………………….هستم
  • مردم ………………………………….هستند
  • پول ……………………………………است
  • مهمترین موضوعی که باید درباره ی شادی بدانیم عبارت است از …………………………..

حالا، اگرچه این عبارات را – مثبت یا منفی – تکمیل کرده اید، فکر کرده اید و جواب داده اید یا بدون هیچ تعمق و احساسی پاسخ داده اید، حرف دلتان بوده یا خیر، در هر حال به شما بینشی می دهد که جهان را در حال حاضر چگونه می بینید. امیدوارم صادقانه جواب داده باشید. هیچ کس حق دیدن پاسخ هایتان را ندارد ولی خودتان همواره پاسخهایتان را مرور کنید.

دوباره به پاسخ هایتان نگاه کنید. آیا احساس می کنید این پاسخ ها در مورد شما صدق می کند؟ آیا شواهد یا مثال هایی برای پشتیبانی از پاسخ هایتان دارید؟

رازی که در این بخش پیرامون آن کنکاش می کنیم، زیربنای تمام کارهایی است که انجام خواهیم داد؛ زیرا توضیح میدهد چرا میبینیم هر چه را که میبینیم، می شنویم هر آنچه را که می شنویم و احساس می کنیم هر چه را که انجام میدهیم. این رازی است که پیرامون آن زیاد صحبت شده است؛ نه به این دلیل که هیچ کس نمیخواهد شما آن را بدانید، به دلیل این که صحبت کردن درباره ی آن بسیار مشکل است؛ مانند توضیح دادن آب برای ماهی.

ساختن باور

فیلترهای مغز ما اطلاعات را از میان پنج حس دریافت میکنند، سپس این اطلاعات را درون ذهنمان جاسازی می کنند. ما این اطلاعات را ابتدا توسط افکارمان و سپس توسط احساسمان تجربه می کنیم. اما زمانی که اطلاعات را در ذهنمان جاسازی می کنیم، بعضی از داده ها را به عمد حذف و تحریف می کنیم و سپس عمومیت می بخشیم. از آنجایی که هر کدام از ما این اطلاعات را به روش های مختلفی حذف و تحریف می کنیم و سپس عمومیت می بخشیم، بنابراین درباره ی مسائلی که در اطراف ما می گذرد، تصورات گوناگونی داریم.

این مطلب رو هم از دست ندید:
  ۳۰ مورد که یک مدیر عالی می داند و به آنها عمل می کند

به عبارت دیگر، نوع تفکر ما مشخص میکند چه چیزی را می بینیم، می شنویم و احساس می کنیم؛ بدون در نظر گرفتن این که در جهان اطراف ما چه می گذرد یا با اندکی تفاوت اتفاقات را تفسیر و تعبیر می کنیم که نشان می دهد درباره ی اتفاقی که افتاده است، چه فکری می کنیم. آنچه که این موضوع را مهم جلوه می دهد، همانند شیر درداستان، تصمیمات، احساسات و عملکردهایمان براساس  چگونگی تفکرمان است نه حقایق عینی.

این ایده و نظر نه تنها موضوع جدیدی نیست بلکه با هیج حوزه ی مطالعاتی دیگر نیز ارتباطی ندارد. در فیزیک کوانتوم اصل عدم قطعیت میگوید ما نمی توانیم هیچ مطالعه ای را بدون عینیت انجام بدهیم، زیرا «مشاهده کننده همیشه در مشاهدات تأثیر می گذارد.» روانشناسان از آن به عنوان «اثر پیگمالیون» نام می برند و زبان شناسان میگویند: «نقشه همان سرزمین نیست.» شکسپیر نوشت که «هیچ چیز خوب یا بد وجود ندارد، طرز تفکر ما آن را خوب یا بد میپندارد»، در جایی دیگر نوشته شده است: «هر آنچه در قلب بشر می گذرد، همان خواهد بود.» روش مورد علاقه ی من پیرامون این راز، شاید تحت تأثیر یکی از اولین مربیان من که نویسنده و مربی برتر است، باشد؛ او سرج کاهیلی کینگ ‘‘است و قاعده ی تفکر رابه این صورت بیان میکند:

” جهان همان گونه است که درباره آن فکر میکنید. “

 

مدیران ایران

همچنین ببینید

اصلاح اشتباهات

اصلاح اشتباهات+ دانلود فیلم

  هیچکس کامل نیست. همه مرتکب اشتباه میشویم. چیزی که باعث میشود  کارمندان عادی از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *